سر انجام
پاییز مه آلود
در را باز می‌کند
خاطرات پاییز
همه از آینده است
برگ‌های درخشانی که با رویای پرنده شدن به دهان ابد ریختند
پرندگان بی‌برگ و گیاهی که پاره‌ی قلب‌شان را به
درختان بی‌ثمر آویختند
خزان بی‌گذشته بر پله‌ی برفی
دفتر خاطراتش را می‌بندد
و دو برگ سوخته بر پلک سفیدش بال می‌زند
 
شمس لنگرودی