شعری در وصف خدا اثر زنده یاد قیصر امین پور
پیش از اینها فكر می كردم خدا، خانه ای دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها، خشتی از الماس خشتی از طلا
..
مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فكر می كردم خدا، خانه ای دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها، خشتی از الماس خشتی از طلا
..
مثل این شعر روان و آشنا:
گاهی مثل باران باید بارید
زندگی باید بخشید
طراوت داد

چه حقیرند مردمانی که
نه جرات دوست داشتن دارند
نه اراده دوست نداشتن
نه لیاقت دوست داشته شدن
و نه متانت دوست نداشته شدن
با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد؛ اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد؛ ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که شاید همونطور که خودش بهترین تیله شو یواشکی پنهان کرده، دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده!